۰۳مرداد
لَکِ ...
مرگ باید سخت باشد برای همچون منی که دلبستگی ها و وابستگی های زیادی دارم. تصورم این است از مرگ که در یک لحظه باید همه این بندها پاره شود. همه دلبستگی هایی که من حتی با یک عمر تلاش و تمرین نتوانستم از آنها دل ببرم باید در یک لحظه جدا شوند از من و جدا شوم از آنها.
فقط به اینجا هم ختم نمیشود. وقتی در عمر هفتاد ساله ام می توانستم تلخی دل بریدن ها را در لحظات مختلف تقسیم کنم تا دُز آنها پایین بیاید و نکردم؛ همه ی این جام تلخ را باید یکجا سر بکشم هنگام مرگ.
اینطور هم نیست که «از دل برود هر آنچه از دیده برفت» و من با ندیدن فراموش کنم که خوشی های مرا از من گرفته اند.
اینطور نیست که من به خاطر شدت دردها سِرّ شوم و تلخی یک سری از دل بریدن ها را.
اینطور نیست که من به هر دلیلی فراموش کنم یک سری از وابستگی هایم را و در گذر زمان یادم بیافتد که فلان چیز هم بود و من از آن دل کندم؛ بدون اینکه متوجه بشوم.
اینطور که نگاه می کنم به مرگ، دیگر نمی ترسم از شب اول قبر. همان لحظه مرگ برای چون منی کافی است که شیرهایی که در کودکی از سینه ی مادر خورده ام از زیر ناخن های پایم بیرون بزند.
اینطور که نگاه می کنم اگر «مُوتُوا قبلَ أنْ تَمُوتُوا» حاصل شود، نتیجه و اثر وضعی آن مرگ را می کند "بوییدن یک دسته گل" یا "نگاه به چهره ی زیبای حضرت عزائیل" و جان دادن. و این معجزه ی خدا نیست؛ اثر وضعی عمل است.
اینطور که نگاه می کنم کاملاً منطقی است برایم اینکه: کسی که درد کنده شدن از دلبستگی های یک عمر را تحمل می کند، هر قدر هم زیبا باشد جناب ملک الموت، نمی تواند از این زیبایی لذت ببرد و از شدن بهجت جان دهد؛ او دارد درد میکشد خُب، آن هم چه دردری.
من این نظم و این نظام را معجزه ی الهی می دانم، که هر قدر در پیچیدگی های این آفرینش بیشتر فرو می روی، به جای اینکه سردرگم تر شوی، نظم های بیشتر و بالاتر را می بینی. من این را معجزه ی خدا می دانم نه عصایی که مار میشود را.