شب قدر؟
يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۱۳ ق.ظ
لَکِ ...
انگار ما آدم ها می خواهیم فقط برای خدا خوب باشیم. انگار می شود که فقط برای خدا خوب باشیم.
یک شب ِ تمام گریه می کنیم و ناله که خدایا ببخش که کج رفتم، آن وقت فردا صبح دوباره شروع می کنیم به کلاه گذاشتن سر هم؛ به دروغ گفتن به هم؛ به تحقیر کردنِ هم.
من این را نمی فهمم که چطور می توانیم اینطور باشیم. من خودم را نمی فهمم. من نمی فهمم چرا هیچ خاطره ای از هیچ شب قدری ندارم که به یادش بگویم: «چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که این تازه براتم دادند»
من نمی فهمم که چرا در هیچ شب قدری، "تازه برات"ی نگرفتم از او.
پی نوشت: خالی از لطف نیست خواندن این مطلب: اینجا
۹۲/۰۵/۰۶
«شب قدر شب چیندنه محصوله! به قدر استعدادها و اندازه ها و وسعت هایی که تو خودت به وجود آوردی شب قدر پیالتو پر میکنن.
خلاصه هرچی ظرفتو بزرگ کرده باشی برات میریزن. اونایی که میبینن طرف شب قدری از این رو به اون رو شده فکر میکنن یه شبه شده. نخیر! طرف قبلش وسعتی داده بوده به خودش، به انگیزه هاش، به دلش، به عقلش، به فکرش، به خیالش، به وهمش، حالا شب قدری اومده ب اندازه ی همون وسعت جام رحمت حق رو سر بکشه.
شب قدر شب چیندنه محصوله...»
راست میگفت بنده خدا
تا ما ظرفمون رو بزرگ نکنیم هرچقدرم رحمت بریزن سر میره...
بعد طرف میگفت:« یه شب قدری تصمیم بگیرید به بزرگ شدن، سال بعدش جامتون را پر میکنن انشالله...»